خیلی سخت است آدمهای اطراف که هر روز با آنها سر و کله میزنی جنسشان جنس دیگری باشد... با آنها باشی و نباشی دلت میگیرد... نباشی از بی همزبانی و باشی از مرگ روزانه ات... از شدت دنیای فانی... که هر روز درگیر قیمت مرغ باشی و تخم مرغ! مدل گوشی... و هزار چیز دیگر... علی رغم همه چیز عادت میکنی... دوستشان داری... دوستت دارند... بالاخره انسانند... منشاتان از یک جاست... مقصد ولی... ... روزگار بهتری بود وقتی که تنهاتر بودم... یک نفر بود آمد و در را پشت سرش نبست!... از آن روز خیلی ها آمدند... کلی آشغال ریختند... همه جا را به هم ریختند... کم بودند کسانی که مراعات کنند و حرف دل بزنند... حرف هایی که بوی بچگی میدهند... ... دلمهوای خیلی چیزها کرده... می گویند از خداوند کم نخواهید... آخر در محضر پادشاهان طلب دانه جویی کردن روا نیست... خوشش نمی آید... چیز ساده ایست... ولی دشوار... میدانی از چه صحبت میکنم... ...